پرهامپرهام، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره

نقطه عطف زندگي

چند لحظه براي خودم

تو را نه بخاطر خودت، نه به خاطر خدا بلكه بخاطر خودم دوست دارم شايد اين خودخواهي باشه ولي حقه منه حقي كه سالهاست از من گرفته شده. بعضي وقتها آدمها حتي از راه رفتن هم خسته مي شن دلشون ميخواهد يكي دستشونو بگيره و يا هولشون بده. افكارم بهم ريخته است نمي تونم جملات رو مرتب كنار هم بچينم . كاش ذهنم از اين هياهو ها خالي ميشدو كاش اشكهايم تاب مي آوردند تا خاطرات گذشته را از جلو چشمانم عبور دهم. قضيه چيه ؟ چرا ما آدمها مثل آب خوردن به همه چي عادت مي كنيم ولي اين يه جوريه، كسي نمي تونه بهش عادت كنه، هنوز تازگي داره، وقتي يه اتفاق شيرين توي زندگيمون مي افته جاي خالي تو خيلي حس ميشه ، خيلي سخته،  حتي خواندن جمله ساده بابا آب داد. چقدر سخته آشنا كردن پس...
22 آذر 1391

چند ماه دوري و خبرهاي جديد

عشق مامان ، از اينكه مامان مريم اين روزها حسابي تنبل شده و چند وقتي از بروز كردن وبلاگت گذشته معذرت مي خوام ، اميدوارم خودت بعدا درك كني كه گاهي اوقات زندگي انقدر رو دوش آدم سنگيني مي كنه كه هيچ لحظه خالي براي آدم نمي زاره عسل مامان اين روزها به سرعت بزرگ ميشي طوري كه گاهي اوقات آدم غافل مي شه جملات قصار زيبايي در اين چند ماه گفتي اما متاسفانه گذشته زمان است و ... وقتي حوصله كاري را نداشته باشي خيلي راحت مي گي مگه من با تو شوخيم، به قول خودت توي كوچه بغلي ساختموني در حال ساخت مي باشد و تو مدام مراحل كار و چك مي كني اونم با كلي سوال و به كارگراي ساختماني ميگي كارخونه ها و فكر كنم قرار جانشين كاري بابا بشي. خلاصه كه دلبر حساب شدي گاهي به د...
22 آذر 1391

يه مامان تنبل و كلي خبر جديد

بعد يه عالمه تاخير دوباره اومديم با كلي خبر جديد پرهامي به مهد جديد حسابي عادت كرده اگرچه مربي عوض شده و كلاس ها داره سنگين تر ميشه اما حسابي از اين مهد راضيه. گاهي اوقات احساس ميكنم اين همه كلاس فوق العاده براي يه پسر بچه خيلي سخته اما وقتي انرژي و تلاش موش موشكم رو مي بينم يه كم احساس آرامش مي كنم و اما خبرها نيلوفري مهندسي نرم افزار قبول شده اميدواريم در همه كارهاش موفق باشه ني ني نازنازي به دنيا اومد و ما رو كلي سرگرم كرد اگه يه روز نبينيمش دلمون براش حسابي تنگ مي شه. عشق من به سرعت باد مثل پرهامي در حال بزرگ شدنه و ۴ آبان يه ماهگيشو جشن گرفتيم باشد كه۱۰۰ سالگيش بابا عليرضا با سختي تمامي مشكلات را پشت سر مي گذارد و در كارهاش در حال...
22 آذر 1391

نابترين روزهاي زندگي

اين روزها اونقدر قشنگن كه دلم مي خواد هيچ وقت تموم نشه. مهامي من مثل يك مرد بزرگ صحبت ميكنه و همه احساساتشو بر خلاف بابا جونش ابراز مي كنه   شايد اين بهترين هديه خدا به من بود كه يه پيسره خوشگل و خوش تيپ روزي صد بار بهم بگه دوست دارم وقتي اين جمله رو ميشنوم احساس مي كنم ديگه هيچ آروزيي تو اين دنيا ندارم. خدايا اين لحظات زيبا و لذت بخش را نصيب آرزومندانت بكن عشق مامان، وقتي صبح از خواب پا ميشه تا به مهد كودك بره خيلي شاداب و خندانه و اصلاً بونه گيري نمي كنه ، فكر ميكنم تو مهد كودك مظلوم ترين بچه باشه گاهي اونقدر احساس گناه مي كنم كه دلم مي خواد خودكشي كنم البته بارهاو بارها دكترش بهم ميگه تو داري بهترين لطف بهش مي كنه تا بتوني او...
23 مرداد 1390

پسرك 28 ماه

مادر مادرا ۲۸ ماهه شده و مثل بلبل حرف ميزنه ، گاهي اوقات اونقدر حرف مي زنه كه سردرد مي گيريم ياد روزهاي مي افتم كه دلم شور ميزد نكنه دير حرف بزنه حالا التماس ميكنم يكه ذره ساكت باش و فوراً ميگه ساكت باشم ، ساكت باشم، مامان مريم .......   حالا دليل اين اين تارهاي سپيد موي مامانم رو مي فهمم چقدر براي ما فكر مي كرده چقدر غصه مي خورده و چقدر قصه مي گفته ... واي شبها رو نگو تا چند تا قصه مثل حسني، گنجيشكه، مهد كودك رو براش تعريف نكنيم خوابش نمي بره پسر طلا اين روزها شعرهاي زيادي رو حفظه مثل توپ جيغ جيغو، وقتي كه من تنها ميشوم(تاتي كوچولو دوسته منه ، خفط به اون زنگ مي زنم) اعداد رو به فارسي و  انگليسي تا ۱۰ كامل بلده رنگهاي اصلي رو...
19 تير 1390

بزرگ مرد كوچك ما

عزيز دل مادر اين روزها ديگه واقعاً مرد شدي. بيشتر كارهاي شخصيتو با اون دستاي كوچولوت خودت انجام ميدي يه وقتايي دلم برات ميسوزه دلم ميگيره چرا اين قدر زود بزرگ مي شي . ولي ماماني هميشه مي گه براي اين كاراش بايد سجده شكر بجا بياري   خداجونم شكرت بخاطر اين مرد كوچولويي كه به ما دادي، بخاطر اينكه داره خيلي زود بزرگ ميشه. بخاطر اين كه داره يك مرد واقعي ميشه خدا جون هميشه و در هم حال پشتيبان اين مرد كوچولو باش تا يه روزي يه مرد كامل بشه اين روزها دلبر مامان همه حرفي رو ميزنه و گاهي اوقات اونقدر قشنگ جوابتو ميده كه يه جورايي قفل مي كني. تو اين تأخيري كه داشتيم يه مسافرت به اردبيل داشتيم خيلي خوش گذشت.  تمام راه به پرهام گفتيم...
27 ارديبهشت 1390

مسافرت كوتاه

بالاخره اواخر عيد تصميم گرفتيم يه مسافرت كوتاه به شهر اصفهان داشته باشيم. خيلي خوش گذشت اگرچه مهامي (پرهامي) يه كمي شيطوني كرد ولي در كل بسيار خوش گذشت. در تمام مسير و حتي در شهر اصفهان با كلي ترفند و گاهي اوقات زور راضيش مي كرديم كه بياد توي ماشين خودمون چون همش پيش سمي جون و دايي ميثم بود. خبر جديد گيگه (ديگه) اينه كه پرهام در شرف مرد شدن دوباره مي باشد و مدت كوتاهي است كه با ما همكاري كرده تا ما پوشكش را ازش جدا كنيم اميدوارم به زودي موفق بشيم.   تعداد شعرهايش را افزايش داده . اعداد را تا ۱۰ بلده و از اون به بعد را بصورت زير مي خواند داده، دوده، ديدده، ددوده، هيجده، دودده، بيست اين...
23 فروردين 1390