چند لحظه براي خودم
بعضي وقتها آدمها حتي از راه رفتن هم خسته مي شن دلشون ميخواهد يكي دستشونو بگيره و يا هولشون بده. افكارم بهم ريخته است نمي تونم جملات رو مرتب كنار هم بچينم . كاش ذهنم از اين هياهو ها خالي ميشدو كاش اشكهايم تاب مي آوردند تا خاطرات گذشته را از جلو چشمانم عبور دهم. قضيه چيه ؟ چرا ما آدمها مثل آب خوردن به همه چي عادت مي كنيم ولي اين يه جوريه، كسي نمي تونه بهش عادت كنه، هنوز تازگي داره، وقتي يه اتفاق شيرين توي زندگيمون مي افته جاي خالي تو خيلي حس ميشه ، خيلي سخته، حتي خواندن جمله ساده بابا آب داد. چقدر سخته آشنا كردن پسر بچه سه ساله با قاب عكس روي ديوار وقتي نتوني جواب سوالهايش را بدي .به قول مامان داره يواش يواش درك ميكنه، كسي اينقدر به مامانش نزديكه حتي از همه نزديك تر پس چرا توي جمع ما نيست پس كي مياد ؟ كجاست؟
گاه محتاج يه صدايم ، نه حتي يك نگاه، نه آغوش خاليت براي دلگرمي
و يه قدرداني از از تويي كه نه تنها با مني بلكه جزئي از مني، مادرم
از تويي كه هم پدري ،هم مادري، هم خداي من
تويي كه نفسم به نفست بنده، و دلم به دلت، شادي تو آرزوي من و دلتنگي هات لحظه مرگ من، نفس بكش، زنده باش، بخند و سرحال و سالم كه بودنم تنها با بودنت معني پيدا مي كند.
بر دستان پرمهرت بوسه مي زنم و از خدا مي خواهم توان حمايت از تو را تا لحظه آخر زندگيم به من عطا كند.


چند لحظه براي خودم
